ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

399

معجم البلدان ( فارسى )

كوهى است به نام « دنباوند » به ارتفاع سه فرسنگ نزديك شهرى است كه آن را حواشير « 1 » خوانند كه با شهر هفت فرسنگ فاصله دارد . در اين كوه غارى بزرگ و تاريك است كه از آن صداهاى شرشر آب به گوش مىرسد و بخارى همچون دود از آن بر مىآيد و به پيرامون آن مىچسبد . بطورى كه مردم شهر هر يك ماه يا دو ماه مىآيند و دوده‌ها را كنده و مىبرند . دولت گروهى را براى نگاهبانى آنجا گماشته است و يك پنجم در آمد آن را بر مىدارد و چهار پنجم ديگر را مردم ميان خود تقسيم كرده‌اند و اين همان نوشادرى است كه به شهرهاى ديگر صادر مىشود . اينها را من از كتاب ابن فقيه آورده‌ام . دمنش [ د م ] اين واژه‌اى است كه حسين پسر ابو على مقرى معروف به ابن دمنشى « 2 » به آن نسبت دارد . حافظ بو القاسم در « تاريخ دمشق » آن را ياد كرده گويد : [ 601 ] بو الحسن پسر بو الحديد گفت كه اين دمنشى رافضى بود و او بود كه نزد امير الجيوش « 3 » ضد بو بكر خطيب بدگويى كرد تا او را كه ناصبى بود و اخبار صحابه و خلفا و بنى عبّاس را در جامع شهر بر منبرهاى دمشق بيان مىكرد از شهر بيرون راند . دمنّش [ د م ن ن ] از شهرهاى سيسيل در كرانهء دريا . دمنهور « 4 » [ د م ] با نون تك نقطه و ها و واو و راى بىنقطه در پايان . شهرى در يك روز راه فاصله از اسكندريه از سمت مصر ( قاهره ) شهرى است نه بزرگ و نه كوچك من آن را ديدم . بو هريره مصرى احمد پسر عبد اللّه در اين شعر او را ياد كرده است : شربنا بدمنهور * شراب المزر ممزور اذا ما صبّ فى الكأس * رأيت النّور فى النّور و يكسو شارب الشّار * ب تغليفا بكافور « 5 » معلّاى طايى در خطاب به عبيد پسر سرى پسر حكم در وقتى كه با خالد بن يزيد پسر مزيد درد منهور جنگيد و او را شكست داد چنين سرود : فيامن راى جيشا ملأ الأرض فيضه * أطلّ عليهم بالهزيمة واحد تبوّأه منهورا فدمّر جيشه * و عرّد تحت اللّيل راكد « 6 » دمنهور نيز ديهى است كه آن را دمنهور شهيد گويند . از آنجا تا فسطاط چند ميل راه است . دمنو [ د ] با نون . ديهى است در صعيد مصر در باختر نيل . در آنجا كنيسه‌اى بزرگ هست كه مسيحيان همه ساله در آنجا به زيارت آيند . دمّون [ د م م ] امرؤ القيس گفته است : تطاول اللّيل علينا دمّون * دمّون انّا معشر يمانون و انّنا لأهلنا محبّون « 7 » ابن حايك گويد : « عندل » و « خودون » و « دمّون » شهرهايى هستند كه صدف در آنجا بسيار است . و در جاى ديگر گويد : مركز صدف « خودون » است . و ساكن « دمّون » حارث پسر عمر پسر حجر « آكل المرّار » او گويد امرؤ القيس پسر حجر صدف را نيز بر آنها افزود و دربارهء آن چنين مىسرايد :

--> كوهى نزديك آن به نام « دنباوند » دانسته‌اند ( فقيه ، شيزرى ، مسعود . ص 20 - 21 و حوقل ص 52 و 475 ) . قزوينى در آثار و دو ترجمهء آن ، شايد با توجه به دو تا بودن كوه « دنباوند » كرمان و دماوند همان سخنان را آورده‌اند . ياقوت كه خود در شناسهء « دنباوند » به دو تا بودن آن اشارت كرده است ، در اينجا نيز دنباوند كرمان را با افزودن برخى مشخصات كوه اصلى دماوند به اين دنباوند كرمان آن را مىشناساند . دهخدا در لغتنامه ( حرف د 2 ص 243 ) كه متوجه دو تا بودن دنباوند نبوده واژهء دنباوند را زياد شمرده حذف كرده است ، شعرى از كافى همدانى ، شاعر ملكشاه ( 465 - 485 ) سلجوقى چنين به گواه آورده است : او ز كرمان سوى « دمندان » شد * تا نشادر برد به نيشابور امروزه « تمندان » ديهى است در بخش خاش ، شهرستان زاهدان ( فرهنگ جغرافيايى ارتش ج 9 ) . آقاى باستانى پاريزى نام « تمندان » خاش را در پيشگفتار تاريخ كرمان ص 145 از احياء الملوك چ ستوده ص 507 نقل كرده ، در رايزنى تلفنى كه با ايشان داشتم حدس مىزنند كه « تمندان » خاش همان « دمندان » ياقوت باشد . ( 1 ) . جواشير چ ع 4 ص 265 س 13 ، و خواش ( بلدان فقيه . مسعود ص 20 ) . ( 2 ) . ش . ش : 951 از طبقات ابن جزرى 1 : 246 ( م 491 ) . ( 3 ) . امير الجيوش بدر جمالى بردهء ارمنى ( 405 - 487 ) آزاد شده جمال الدوله . مستنصر فاطمى ( 427 - 487 ) او را به سال 455 فرماندار دمشق كرد و سپس به وزيرى خود در قاهره منصوب كرد ( 4 ) . تقويم بو الفدا - آيتى ص 143 . ( 5 ) . در شهر « دمنهور » شراب آميخته با زر نوشيديم كه چون به كاسه ريخته مىشد نور در نور ديده مىشد . سبيل نوشنده را با كافور مىپوشانيد . ( 6 ) . اى كسى كه سپاهى را ديدى كه دنيا را پر كرده و يك نفر آنها را شكست داد او مردى بود ساكن « دمنهور » كه آن سپاه را ورشكست كرد . ( 7 ) . شب دمون بر ما دراز شد . اى دمون ما اهل يمن هستيم ما مردم خودمان را دوست داريم .